رهگذر سرزمين شعر


اگر تو بازنگردی

اگر تو بازنگردی
 قناریان قفس قاریان غمگین را
 كه آب خواهد داد؟
 كه دانه خواهد داد؟

اگر تو باز نگردی
 بهار رفته در این دشت برنمی گردد
به روی شاخه گل غنچه ای نمی خندد
و آن درخت خزان دیده تور سبزش را به سر نمی بندد

اگر تو بازنگردی
 كبوتران محبت را
 شهاب ثاقب دستان مرگ خواهد زد
شكوفه های درختان باغ حیران را
تگرگ خواهد زد

 اگر تو بازنگردی
به طفل ساده خواهر كه نام خوب تو را
 ز نام مادر خود بیشتر صدا زده است
چگونه با چه زبانی به او توانم گفت
 كه برنمی گردی؟

و او كه روی تو هرگز ندیده در عمرش
 دگر برای همیشه تو را نخواهد دید
و نام خوب تو در ذهن كودك معصوم
تصوری ست همیشه
همیشه بی تصویر
همیشه بی تعبیر

اگر تو بازنگردی
 نهالهای جوان اسیر گلدان را
كدام دست نوازشگر آب خواهد داد؟
 چه كس به جای تو آن پرده های توری را
به پشت پنجره ها پیچ و تاب خواهد داد؟

اگر تو بازنگردی
 امید آمدنت را به گور خواهم برد
و كس نمی داند
 كه در فراق تو دیگر
 چگونه خواهم زیست
چگونه خواهم مرد

حمید مصدق


شهرام