رهگذر سرزمين شعر


ميکده

شعر از اخوان ثالث

در ميكده ام : چون من بسی اينجا هست 

 می  حاضر و من نبرده ام سويش دست

بايد امشب ببوسم اين ساقی را

 اكنون گويم كه نيستم بيخود و مست

در ميكده ام دگر كسی اينجا نيست

 واندر جامم دگر نمی صهبا نيست

مجروحم و مستم و عسس مي بردم

 مردی ، مددی ، اهل دلی ، آيا نيست ؟


شهرام