رهگذر سرزمين شعر


حوصله می خواهد

صدای سیاه زاغ وُ

جیغِ جماعتی جغد

و اعصاب ابری من .

دارم از خودم خالی می شوم

تف به سفره ای که سیرت نمی سازد

تا در پی نانی که سجده اش را نابلد می مانی

رجعتی به هر “رجاله ای” بری.

تف به خطی که بر پیشانی ام نشست

به گمانم سرنوشت تو را نیز

ازین پیشانی تراشیده باشند

......

نه آقا این جار آن جماعت “سامی” ست

که بویی از باران و آهی از آیینه در بساط نداشتند

و بر بام باور ما خانه به خنجر ساختند

من تمام خودم را در دست هایم می کارم

فرداها به انگشتانم می رویند

و کوچه دوباره بوی نان و نوازش می گیرد

تنها حوصله می خواهد

حوصله

برو کتاب هایت را ورق بزن .

بهمن قره داغی


شهرام