رهگذر سرزمين شعر


با جامی

هوشم نه موافقان و خويشان بردند
اين کج کلهان مو پريشان کردند
گويند چرا تو دل به ايشان دادي؟
بالله که من ندادم ايشان بردند


من بودم دوش و آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وي همه ناز
شب رفت و حديث من به پايان نرسيد
شب را چه گنه ؟ قصه ي ما بود دراز

شهرام