رهگذر سرزمين شعر


 

 

وقتی هستی

دستهای من

مهریه تن توست

 

وقتی نیستی

دلم می خواهد دستهایم را

از زندگی کنار بگذارم

 

وقتی هستی

دست های من

به اندامت چه می آید

 

 

وقتی تو نیستی

این دست های از تو  بی خبر

گیاهی مرده است

که خواب آن را برده است

 

حالا دست های تو کجاست

که از ان سراغ تنم را بگیرم ؟

 

 
 

شهرام