رهگذر سرزمين شعر


 

 

 

روزی خدا برای تو ابرو کشید و بعد..
ابرو که نه، دو خنجر اخمو کشید و بعد...

دریاچه ای به جای دو چشم تو آفرید
بر روی موج هاش دو تا قو کشید و بعد..

ترکیب آب و آتش و طوفان و خاک را
بر پیکرت به شیوه ی جادو کشید و بعد...

گفتند عرشیان به تو:"احلی من العسل"
پس جای لب، دریچه ی کندو کشید و بعد..

حتا برای اینکه مرا هم بغل کنی
بر پیکرت دو دست، دو بازو کشید و بعد...

عزی: غرور، لات: نگاهش، هبل: شبش
این چشم ها مرا که به زانو کشید و بعد....


شهرام