رهگذر سرزمين شعر


داستانک

يه داستانکي پيدا کردم بد نيست بخونين

آفتاب بکوه نشسته رسيد
معلوم بود که صاحبدل نيست
حالا دل بي صاحابش صاحابدار شده بود
يکي از يقه هاش سرک مي کشيد تو سينه ش
دست تو جيب مي اومد
بجز انگشتاي شستس که خيال تو جيب رفتن نداشتن
از جلو سقاخونه کهنه رد شد
سقاخونه کهنه بي شمع ديگه چشمک مي زد.


شهرام