رهگذر سرزمين شعر


با جامی و حافظ

هوشم نه موافقان و خويشان بردند
اين کج کلهان مو پريشان کردند
گويند چرا تو دل به ايشان دادي؟
بالله که من ندادم ايشان بردند


من بودم دوش و آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود و از وي همه ناز
شب رفت و حديث من به پايان نرسيد
شب را چه گنه ؟ قصه ي ما بود دراز


تا بر سر بازار به مستي قدمش رفت
بس خرمن مردان که به باد ستمش رفت
هر صبر و سلامت که دل سوخته را بود
اندر شکن سلسله ي خم بخ خمش رفت
يوسف چو گذر کرد به بازار جمالش
هر مايه که او داشت به هفده درمش رفت
يک روز به شادي وصالش نرسانيد
آن عمر گرانمايه که ما را به غمش رفت
آلوده نشد هيچ گهي دامن نازش
زان خون عزيزان که به زير قدمش رفت


مرا پرسي که چوني ؟ چونم اي دوست
جگر پر درد و دل پر خونم اي دوست
شنيدم عاشقان را مي نوازي
مگر من زان ميان بيرونم اي دوست
نگفتي گر بيفتي گيرمت دست
از اين افتاده تر کاکنونم اي دوست

از شعله عشق هر که افروخته نيست
با او سر سوزني دلم دوخته نيست
گر سوخته دل نه اي , ز ما دور که ما
آتش به دلي زنيم کو سوخته نيست

جامي


پي صنعت کمر بر بست چالاک
به ضرب تيشه کرد آن کوه را چاک
چنان تمثال آن گلچهر پرداخت
که بر خود نيز آن را مشتبه ساخت
به نوعي زلف عنبرسا کشيدش
که آن دل کاندر آن گم کرد ديدش
از آتش غنچه لب ساخت خاموش
کز آن حرف وفا ناکرده بد گوش
دلش را ساخت سخت و بي مدارا
بعينه چون دلش يعني که خارا
لبي پر خنده يعني آشناييم
سري افکنده يعني باوفاييم
نگاهي گرم يعني دلنوازييم
زباني نرم يعني چاره سازيم
سراپا دلربا زانگونه بستش
که گر بودي دلي دادي به دستش
چو فارغ شد از آن صورت نگاري
به پايش سر نهاد از بي قراري
فغان برداشت کاي بت کام من ده
ببين بي طاقتي آرام من ده
چنان عشق فسونگر بسته دستم
که خود هم بتگر و هم بت پرستم


داد چشمان تو در کشتن من دست به هم
فتنه برخاست چو بنشست دو بدمست به هم
هر يک ابروي تو کافي ست پي کشتن من
چه کنم با دو کماندار که پيوست به هم ؟
شيخ پيمانه شکن توبه به ما تلقين کرد
آه از اين توبه و پيمانه که بشکست به هم
عقلم از کار جهان , رو به پريشاني داشت
زلف او باز شد و کار مرا بست به هم
مرغ دل زيرک و آزادي از اين دام , محال
که خم گيسوي او بافته چون شست به هم
دست بردم که کشم تير غمش را از دل
تير ديگر زد و بر دوخت دل و دست به هم
هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال
غير آسودگي و عشق که ننشست به هم



وصال شيرازي

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون کوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
ارباب حاجتيم و زبان سوال نيست
در حضرت کريم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است
اي مدعي برو که مرا با تو کار نيست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

حافظ

شهرام