رهگذر سرزمين شعر


اشعار سبک هندی

برديم ز کويش دم سردي و گذشتيم
سوديم بر آن در رخ زردي و گذشتيم
ياران بستادند که اين جلوه گه کيست
ما سرمه گرفتيم ز گردي و گذشتيم
چون باد صبا روي به هر سو که نهاديم
چيديم غبار ره مردي و گذشتيم
آن راز که پاي دل ما داشت به زنجير
گفتيم به ديوانه ي فردي و گذشتيم
هر گه که گذار من و عرفي به هم افتاد
داديم به هم تحفه ي دردي و گذشتيم


از باغ جنان رخت ببستيم و گذشتيم
شاخي ز درختي نشکستيم و گذشتيم
دامن کش ما بود فريب غم ناموس
زين کشمکش بيهده رستيم و گذشتيم
هر گه که به ما راحتيان راه گرفتند
لختي دل آن طايفه خستيم و گذشتيم
گفتند که از کعبه گذشتن نه ز هوش است
گفتيم که ما مردم مستيم و گذشتيم
بايست در آتش زدن و رفتن از اين دشت
خود را به دل سوخته بستيم وگذشتيم
صد جا به کمند آمده بوديم در اين راه
چون برق ز بند همه جستيم و گذشتيم


عرفي

شب که چشم او مست و نگه هشيار بود
فتنه در خواب گران و آرزو بيدار بود
شوق با شوق و تمنا با تمنا راز گوي
گر ادب خاموش مي شد عشق در گفتار بود
ماند بي اندازه حرف آرزو در دل گره
لب به شغل بوسه سرگرم و زبان بيکار بود

فيضي دکني

گر نخل وفا بر ندهد چشم تري هست
تا ريشه در آب است اميد ثمري هست
چندين به پريشاني آن طره چه نازي
در زلف تو از زلف تو آشفته تري هست
منکر نشوي گر به غلط دم زنم از عشق
اين نشئه به من گر نبود با دگري هست
آن کس که پريشان شود از ناله بلبل
در دامنش آويز که با وي خبري هست


گر باد شوم بر تو وزيدن نگذارند
ور آب شوم روي تو ديدن نگذارند
اين رسم قديم است که در گلشن مقصود
بر خاک بريزد گل و چيدن نگذارند

باغ گل پژمرده کردي رو ز کس درهم مکش
من هم از غيرت گذشتم گو تماشايت کنند

گفتي که روشن است مرا خانه ي اميد
آتش به خانمان زده و خانه روشن است

عرفي

مي سوزم و به گريه شبي روز مي کنم
چون شمع گريه هاي گلو سوز مي کنم
گر دير دير مي نگرم بر رخت مرنج
خود را به دوري تو بد آموز مي کنم

فيضي دکني

شهرام