رهگذر سرزمين شعر


به بهانه روز ملی شعر


فردوسي شناسي عاميانه ، رستم و سهراب از نگاهي نو
به نام خداوند جان و خرد کزين برتر انديشه بر نگذرد
ز نام و نشان و گمان برتر است نگارنده بر شده پيکرست

شايد اولين شعر « به نام خدا » يي که شنيده باشين همين باشه
پس حالا با شاعرش بيشتر آشنا بشين.
فردوسي رو همه با رستم و سهراب مي شناسن .پدر و پسري که بر خلاف داستانهاي قبل از اون
تا لحظه آخر همديگه رو نمي شناسن و پسر کشته مي شه . پسر کشته غرور پدر مي شه.
پدري که اين همه نشانه صداقت مي بينه اما تا آخرين لحظه حريفش رو دشمن مي بينه نه هماورد.
غم انگيز و پندآور به پايان بردن داستان بزرگترين ويژگي داستانسرايي جکيم فردوسي اين شاعر بزرگه.
ويژگي که شايد امروزه دستمايه اکثر فيلم هاي موفق سينمايي هم هست . در واقع غير منتظره بودن آخر هر حکايت باعث جذابيت داستانهاي
فردوسي مي شه. بچه که بودم وقتي رستم و سهراب رو مي خوندم به نيمه هاي داستان که رسيدم .
ذهن خيالپرورم واسه رستم تاج و تخت تشکيل داده بود و رستم رو به اصطلاح بازنشسته کرده بود و از اون به بعد به جنگهاي سهراب با دشمناي ايران فکري کردم تا اون جا که
سهراب مي شينه رو سينه رستم و مي خواداونو بکشه به اونجا که رسيد داشتم از ترس مي مردم که نکنه و بقيه ابيات رستم کشته شد .
بعد به خودم دلداري مي دادم که اين دو تا قهرماناي شاهنامه ن .
مگه مي شه کشته شن . بعد که ديدم رستم حقه مي زنه و از مهلکه در مي ره
به خودم باليدم که هي دست فردوسي رو هم ديگه مي خونيا . تا اينکه اين بار رستم نشست رو سينه سهراب .
اما اين بار ديگه من خيلي راحت « دست فردوسي خونده » داشتم مي خوندم که ديدم رستم سينه سهراب دريد.
بعد هم فرستاد دنبال نوشدارو . شايد داشتم ابيات رو مي پريدم ديگه که کي نوشدارو مي رسه نفسهاي آخر سهرابه .
نوشدارو کجاست . هيچ گاه از کيکاووس اونقد بدم نيومده بود که ديدم نوشدارو رو نداد .
داشتم تو خيالم سررستم داد مي زدم که پاشو نوشدارو رو با زور بگير که ديدم رستم خودش رفت دنبال نوشدارو .
هميشه حسرت مي خورم که چرا رستم همون اول سهراب رو رودست نگرفت بياره دم خيمه کيکاووس تا راهش نزديکتر باشه و احتمالا نوشدارو قبل از مرگ به سهراب برسه .

چند وقت پيش تو يه برنامه تلويزيوني يه استاد ادبيات رو ديدم که داشت داستان رستم و سهراب رو مي خوند و بين صحبتهاش هم نمايش اجرا مي کردن , زيباترين صحنه ش پايان داستان بود که ديدم اين استاد عزيز صورتش از اشک خيسه.
« و اشک من در اين تماشا پايان نداشت »
معلم بود که اين داستان رو داره زندگي مي کنه نه اينکه مي خونه.
اگه مي خوان فردوسي رو بشناسين ببينين چي ازش ياد گرفتيم , سيمرغ مرغي که تا پرش رو اتيش مي زني مياد و حکيمانه راهنمايي مي کنه و مي ره که من فکر مي کنم سيمرغ داستانهاي شاهنامه خود حکيم فردوسيه .
رستم قهرمان هميشگي ايران و ايرانيان.
سهراب , بيژن و منيژه , سياوش , جام جم و رخش.
و همچنين هزاران واژه و ترکيب زيباي پارسي .
حکيم تنها زنده کننده زبان پارسي نيست , اين مال الانه که مي گيم فردوسي اگه نبود زبان فارسي نبود گرچه اين حرف کاملا درسته اما
مطمنا هدف اصلي فردوسي زنده نگهداشتن فرهنگ اصيل ايرانيه نه زبان .
وگرنه همين الانش هم زبانمون داره هر روز داغونتر مي شه , امروزه کي مي دونه فروهر يعني چي ؟ تقريبا هيشکي .
اما هر بچه اي رستم رو مي شناسه . تو فرهنگ ما رستم جاودانه ست .
سياوش نشانه راستين پاکدامنيه و منيژه نشانه صداقت تو عشقه, البته اينا رو بزرگتر که بشيم بهتر مي فهميم آخه فردوسي شاعري بوده واسه هر رده سني از نوجوانان تا بزرگسالان.

خلق اين همه قهرمان اثبات بزرگي مرديه که ادبيات ما تا هميشه مديون و وامدار او خواهد بود .
و چقدر مايه تاسفه که استاد بزرگي مثل شاملو بخواد به ستيز (مجادله) با اين شاعر عزيز (شکست ناپذير) برخيزه و به نظر من بزرگترين اشتباه شاملو سعي در اثبات سبک خودش با به زير سوال بردن فردوسي بود .
داوري رو به تاريخ مي سپريم.
بياين به اين پير فرزانه اداي احترام کنيم و قول بديم که رنجهاي سي ساله ش رو با سينه به سينه انتقال دادن اشعارش ارج بنهيم(نوشته که جاي خود داره)
به اين ابر مرد حماسه سراي اين مرز و بوم درود مي فرستيم و يادش رو با نامگذاري روز تولدش به نام روز ملي شعر و ادب پارسي گرامي مي داريم.


شهرام