رهگذر سرزمين شعر


با فريدون مشيری

سنگ و آيينه

سر گشته اي به ساحل دريا
نزديک يک صدف
سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است
گوهر نبود اگر چه ولي در نهاد او
چيزي نهفته بود که مي گفت
از سنگ بهتر است
جان مايه اي به روشني , نور , عشق , شعر
از سنگ مي دميد
انگار دل بود
مي تپيد
اما چراغ آينه اش در غبار بود
دستي بر او گشود
و غباراز رخش زدود
خود را به او نمود
آينه نيز روي خوش آشنا بديد
با صد اميد
ديده در او بست
صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد
در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد
سنگين دل از صداقت آيينه يکه خورد
آيينه را شکست



آيينه بود آب
از بيکران دريا خورشيد مي دميد
زيباي من شکوه شکفتن را
در آسمان و آينه مي ديد
اينک سه آفتاب

به دريا شکوه بردم از شب دشت
وزين عمري که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجي که مي گفتم غم خويش
سري مي زد به سنگ و باز مي گشت


ريشه در اقيانوس دارد
شايد
اين گيسو پريشان کرد
بيد وحشي باران
يا نه
دريايي است گويي واژگونه
بر فراز شهر , شهر سوگواران
هر زماني که فرو مي بارد از حد بيش
ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير , با تشويش
رنگ اين شبهاي وحشت را
تواند شست آيا از دل اين باران؟
چشم ها و چشمه ها خشکند؟
روشني ها محو در تاريکي دلتنگ
همچنان که نام ها در ننگ
هر چه در پيرامون ما غرق تباهي شد
آه باران , اي اميد جان بيداران
بر پليدي ها , که عمري است در گرداب آن غرقيم
آيا چيره خواهي شد؟


وقتي نسيم صبحگاهان , مست
گلهاي باغ گيسوانت را
افشاند و پرپر کرد
و پرپر کرد
و پرپر کرد
به روي پيشاني
من نيز در آيينه چشم تو مي ديدم
پرواز روحم را
در آفاق پريشاني





شهرام