رهگذر سرزمين شعر


تازه های شعر

به همان قدر که چشمان تو ديدن دارد
حرفهاي دل من نيز شنيدن دارد
اي هوسناکترين سيب به بار آمده ام
کي دل از وسوسه ات تاب بريدن دارد
باز امشب به تماشاي تو خواهم آمد
که دلم باز سر طعنه شنيدن دارد
التماس سبد خالي دستم تا کي
که عبث وسوسه ي باطل چيدن دارد

مهرداد محمدي

بجز دو چشم زلالت که پاک و بي رنگند
تمام آينه ها متهم به نيرنگند
بخوان براي دلم با صداي احساست
ترانه هاي لبم مدتي ست دلتنگند
نبود خنده ي تو در نگاه خيسم گفت
درون سينه ي من عشق و مرگ مي جنگند
دوباره پوپک دل پرکشيده دردل آن
کرانه هاي نگاهي که آسمان رنگند

عباس کريمي

ما بي غمان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده اي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم


اي که با سلسله زلف دراز آمده اي
فرصتت باد که ديوانه نواز آمده اي
آفرين بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه ي خود را به نماز آمده اي

حافظ

من موي خويش نه از ان مي کنم سياه
تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصيبت سيه کنند
من موي از مصيبت پيري کنم سياه

رودکي


دردي اگر داري و همدردي نداري
با چاه آن را در ميان بگذار با چاه
غم روي غم اندوختن دردي ست جانکاه

گفتند اين را پيش از اين اما نگفتند
گر همرهان در چاهت افکندند و رفتند
آنگاه دردت را کجا فرياد کن آه

خروش و خشم توفان است و دريا
به هم مي کوبد امواج رها را
دلي لز سنگ مي خواهد نشستن
تماشاي هلاک موجها را

مشيري


کسي پيدا شد آخر چشممان را آسماني کرد
صميمانه به يک لبخند با ما مهرباني کرد
و باور کن به پاس آن نگاه مهربانش بود
دلم با ني لبکهايش اگر عمري شباني کرد
اگر در کوچه هاي شهر نامش عاقبت گم شد
در آغاز غزلها عشق را او جاوداني کرد
براي ديدني ديگر که شايد بي خبر آيد
نگاهم اولين لبخند هايش را نشاني کرد
تمام لحظه هاي من به رنگ تازه اي بودند
خيالم را صداي گام او رنگين کماني کرد
تمام شعر هاي من فداي چشمهايش باد
که از اول به يک لبخند با ما مهرباني کرد

عبدالحسين رحمتي



تا نيارايد گيسوي کبودش را
به شقايقها
صبح فرخنده
در آيينه نخواهد خنديد


گلوي مرغ سحر را بريده اند و هنوز
درين شط شفق
آواز سرخ او
جاري ست


اي صبح اي بشارت فرياد
امشب خروس را
در آستان آمدنت
سر بريده اند


ه . ا . سايه


دختري خوابيده در مهتاب
چون گل نيلوفري بر آب
خواب مي بيند
خواب مي بيند که بيمارست دلدارش
وين سيه رويا , شکيب از چشم بيمارش
باز مي چيند
مي نشيند خسته دل در دامن مهتاب
چون شکسته بادبان زورقي بر آب
مي کند انديشه با خود
از چه کوشيدم به آزارش
وز پشيماني سرشکي گرم
مي درخشد در نگاه چشم بيدارش
روز ديگر
باز چون دلداده مي ماند به راه او
روي مي تابد ز ديدارش
مي گريزد از نگاه او
باز مي کوشد به آزارش

ه. ا. سايه


سيه چشمي به کار عشق استاد
به من درس محبت ياد مي داد
مرا از ياد برد آخر ولي من
به جز او عالمي را بردم از ياد


آب از ديار دريا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک مي کرد
بر گرد خاک مي گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک مي کرد
از خاکيان ندانم
ساحل به او چه مي گفت
کان موج نازپرورد
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاک مي کرد

مشيري

لب دريا رسيدم تشنه بي تاب
ز من بي تابتر جان و دل آب
مرا گفت از تلاطم ها مياساي
که بد دردي ست جان دادن به مرداب
مشيري




شهرام