رهگذر سرزمين شعر


 


شانه هاي زمين                
از بار غم هامان خسته است
تا بياسايد دمي
به رقص بر خيزيم......

 


رفتي
دست تنها
تقلا کردم    تا دست خودم را بگيرم
اما از دست رفته بودم.......

 

ما دل هامان را
به ضريح خا طرت دخيل بستيم
باشد که
بي قرا ريمان را قرار بخشي...

 

تشنه مي مانم
تا چشمه چشم ها يت
اگر سراب باشد
ديگر آب را باور ندارم...


بي تو دلم براي همه تنگ مي شود يارا
بي من دلت براي کسي تنگ مي شود آيا؟؟؟

 


بعد از من
با تمام مردان   با مردان نا تمام چه خواهي کرد که پيش از اين
تمام جرمشان را مکافاتم کرده اي؟

 

....آنکه هنوز مي خندد
ديوار را نديده است
به ديوار پوز خند مي توان زد

 


شهرام