حکايت امروز ما

این حکایت استاد سعدی امروز تو دور و بر من زیاد اتفاق می افته.

 

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین، گاه گفتی خاطر اسکندری دارم که هوایی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم. گفتم آن کدام سفرست؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم .

انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده‌ای گفتم:

 

آن شنيدستى كه در اقصاى غور

بار سالارى بيفتاد از ستور

گفت چشم تنگ دنیا دوست را    

یا قناعت پر کند یا خاک گور

/ 8 نظر / 21 بازدید
رضاابراهيم زادگان

من باز متوجه نشدم مگه شعر غير از کنارهم چيدن کلمات با وزن وقافيه مناسب برای بيان حالت يا توصيف چيزيه؟ يه کم بيشتر توضيح بده اگه اشکالی هم هست خوشحال می شم ازت بشنوم وبرای اصلاحش اقدام کنم. هرچند من اينها رو اصلا شعر نمی دونم وخودم رو هم شاعر.

فريد

سلام. ياد دوران خوش مدرسه افتادم. نارات نشدم. از ديدن كامنت هاتون خوش-حال ميشم. دليل ادامه ندادنش اين بود كه احساس كردم حس مشتركي وجود نداره. البته فقط آرزوهام

سايرن

سلام. ياد دوران خوش مدرسه افتادم. نارات نشدم. از ديدن كامنت هاتون خوش-حال ميشم. دليل ادامه ندادنش اين بود كه احساس كردم حس مشتركي وجود نداره. البته فقط آرزوهام

مهسا

ممنون از حضور سبزت بازم اون ورا بيا..............

مهسا

سلام حکايت جالبی بود يادمه تو کتاب ادبيات خوندم

مهسا

بیا و ببین چگونه بر وفایم بی وفایی کردند........