باور رود کار ما نبود

 

اينجا خدا هنوز تنها نشسته بود

/ 2 نظر / 17 بازدید
مداد شمعی

...و تنها او نشسته بود تا من بيايم موهايش را شانه زنم

borna va ali

تنهايی ام را با تو قسمت می کنم..سهم کمی نيست...راستش نمی تونم نظری بدم چون چيزی را از نوشته ات حس کردم که گفتنی نيست! (برنا)