به من بگو

مدت زيادي از تولد برادر ساكي  كوچولو نگذشته بود . ساكي  مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه  با نوزاد  جديد  تنهايش  بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم  مثل بيشتر بچه هاي  چهار پنج ساله  به برادرش  حسودي كند  و بخواهد  به او آسيبي  برساند . اين بود كه جوابشان هميشه   نه    بود  . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش  هم براي تنها ماندن  با او  روز به روز  بيشتر مي شد  ،‌ بالاخره پدر و مادرش  تصميم  گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي  به  اتاق نوزاد رفت و  در را پشت  سرش  بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش  مي توانستند  مخفيانه نگاه كنند و بشنوند .  آنها ساكي  كوچولو  را ديدند  كه  آهسته  به طرف برادر  كوچكترش  رفت. صورتش  را  روي صورت  او گذاشت و  به آرامي  گفت :  ني ني  كوچولو ، به من  بگو  خدا چه جوريه ؟ من  داره  يادم  ميره !

 

آن ميلمن
از سايت آواي آزاد

/ 3 نظر / 20 بازدید
سارا

سلام ..چه ناز .. خوشحال شدم شما بلاگتون رو ديدم ....

سارا

ترا با سنگها رازي ست.. گناهي نيست... دل سنگين اگر با سنگ همراز است... چقدر اين ناز بود